تبليغاتX
عین،شین... قاف دور است و سیمرغ خوابیده.

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

عین،شین... قاف دور است و سیمرغ خوابیده.




 

جـهان نـظاره شـده سـرفـرازی ما را

بـه رغـم فـاصـلـه ها عشقبازی ما را

و عشق رهبر ارکستر سازهای خداست

که جــمـع کرد خودش تـکنـوازی ما را

حقیقتی که برای همیشه روشن کرد

فــضــای تـیـره و تـار مـجـازی مـا را

بـیـا عـوض بـکـن ای جبر در بیانی نـو

فـصـول کـهـنه ی درس ریـاضـی ما را

شبیه معجزه کاری کن و به هم برسان

دو خـط چـشـم بـه راهِ مـوازی مـا را


نوشته شده توسط اتی در سه شنبه 20 دی1390

وینت مشکل که من از وی دورم
 

از رگ گردنم جدا شده ای

                           و نشستی درست پهلویم

دست آرامبخش سبزت را

                         میکشی بر سر هیاهویم

امشب از بیخودی شکستم من

                        شیشه ی لن ترانی ات را تا

میهمان تجلی ات بشود

                        چشم های نجیب ترسویم

من امین توام  امانت را

                       قسمتم کن بدون قرعه و فال

پرسشت را دوباره کن امشب

                       آری ام را دوبـاره مـیـگـویـم

هفتمین شهر میشود تهران

                       و من عطّار کوچه های شلوغ

میرسد از تمام آجرهاش

                    نـاله هـای بـلند یاهـووو یـــــم


ای با من و پنهان چو دل ٬ از دل سلامت میکنم.

میشد که من اقبال باشم و تو مولانای من بشوی ٬ میشد که من دانته باشم و تو ویرژیل من باشی. میشد...! نخواستی ! بی بلد ٬ راه سخت میشود و راهی٬ آبدیده تر! بی جوابم بگذار! من بیشتر به دنبالت خواهم آمد!


نوشته شده توسط اتی در دوشنبه 5 دی1390

دومین ...
 

از قلب بی مروتِ تنهای من برو

از حال ، از گذشته و فردای من برو

هرچند مثل روز برایم تو روشنی

همچون شهاب از دل شبهای من برو

آدم نمیشوم به خدا ، مَعطَلم نشو

دیگر بهشت مال تو حوای من ! برو

یک شیرِ خسته ام ، تو شکارم نمیشوی

از خاطرات کهنه ی صحرای من برو

دست از جنون وحشی دنیای من بکش

ابن السلام هست ! برو لیلای من ! برو

     *                  *              *

تا بوده من برای خودم شعر گفته ام

از این مغازلات فرادای من برو .


نوشته شده توسط اتی در پنجشنبه 26 آبان1390

لبخند با چشمان بسته (یه ف . ن و آنچه در رحم می پروراند )

 

  کبود از معاشقه

          به خنده های تو دل خوش میکنم

همچون پرچم کشوری آزاد

                  که اسیر تیرک چوبی ست

                                                  و در باد

                                                         می رقصد.


نوشته شده توسط اتی در چهارشنبه 20 مهر1390

خلیفه ی مخلوع

حیات دردسر و مرگ نیز دردسر است

که درد ، قسمت محتوم آدم البشر است

پدر به بلخ گنه کرد و سیب دزدی خورد

چه جرم بود پسر را که اهل شوشتر است؟!

بگو خدای عالِمِ پنهان و خفیه ها را که

مگر ز حالِ نمایانِ خلق بی خبر است؟

ببخش! ببخش خدایا ! دلم گرفته عجیب

صبور باش! که این شکوه نامه مختصر است

بگو به مرز نگاه تو می رسیم آیا ؟

بگو که نقشه ی عرفان هنوز معتبر است؟

بگو کجاست کسی که تو وعده اش دادی؟

کجاست عدل ، محبت ، کمال ، آزادی؟

خلیفه ای که من ام ، باز مسندی دارد؟

بگو که رفتن ما هیچ مقصدی دارد؟

بگو مرا غم دوریت می کُشد به چه جرم؟

"لَقَد خَلقنَاالانسانَ فی کَبَد * " به چه جرم؟

بگو که نیمه شب اینبار دربه در باشد

کجاست کُن فَیَکون ات؟ بگو سحر باشد

بگو به عشق ، به شور و به شادمانی "کُن" !

از ارتفاع جنابت به ما نگاهی کن!

من آن "کفور مبین**" ام که سست ایمانم

ولی به "احسن تقویم*** "خویش می دانم

پس از زمان جدایی چو مادری دلسوز

مرا دوباره به آغوش می کشی یک روز

مرا دوباره به آغوش می کشی یک روز...


*  حقا که انسان را در رنج آفریده ایم.(بلد/۴)

** ان الانسان کفور مبین/به راستی که انسان ناسپاسی آشکار است .(زخرف/۱۵)

***  لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم/به راستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم(التین/۴)

 

به اطرافیانم نگاه میکنم. همه زخمی عمیق از من به تن دارند. به خودم نگاه می کنم. از هر کدام از اطرافیانم زخمی عمیق به تن دارم.کاش می شد با تیشه ای تمام آن بندهای نامرئی که مرا به دیگران وصل می کنند را قطع کنم.

دوستم نداشته باش!مگر همه ی آنهایی که قبل از تو مرا دوست داشتند به من چه دادند جز درد؟و از من چه دارند جز درد؟


نوشته شده توسط اتی در پنجشنبه 17 شهریور1390

8888
 

پاهام نمی روند و بی تقصیرند

انـگـار نگـاه هـای تـو زنـجـیرند

هنگام قـرار مـا ملقب شده به

"وقتی که تمام غصه ها می میرند"

در مشرق آن نگاه خورشیدی تو

با هلهله گریـه هام در تبخیرند

قلبم٬ حسّم ٬نگام ٬ لحنم ٬ دنیام

در حال دگرگون شدن و تـغـیـیـرنـد

تأویل تو را فقط خودم می دانم

چشمان تو آیه های بی تفسیرند


نوشته شده توسط اتی در چهارشنبه 26 مرداد1390

می شود تا همیشه ی عالم عاشق موی لخت من باشی؟

مثل گنجشک ها سفر بروم ، تو بمانی ، درخت من باشی؟

مثل یک کت ،بدون تن،بی من؛مثل یک تن،بدون کت، بی تو

تو بیایی که من تن ات بشوم ، من بیایم که رخت من باشی؟

نه! اجازه نمی دهم هرگز دست یک اجـنـبـی بـه تـو برسد

مـن اگـر شاه لایـقـی باشم ؛ تـو اگـر پـایـتـخـت مـن باشی

جیر و جار فـنـر به زیـر سـرم خـسـتـه ام کـرده از نـخوابیدن

می شود با تمامِ نرمایت ساعـتی جای تخت من باشی ؟

*                   *               *

زندگی یک سؤال مستمر است از دل آنکسی که می خواهیش

مـن تـو را حـفـظـم و الـهی تو امـتـحـانـات سخت من باشی!

 

پ.ن ؛ توضیح نوشت: پست قبل حذف شد.خیلی زمان می برد تا دلِ نازک همدل مطمئن بشود که شعرهای تلخم می تواند روایتی از کسی غیر از خودم باشد. خواست که حذف شود ٬ شد !


نوشته شده توسط اتی در شنبه 7 خرداد1390

بزرگ مثل دردهام
 

تو فـکـر زخـم هـای منی ٬ شکـل دردهــای منی

"یکی" شدی و " همه" ٬ "مرد" و " مردها" ی منی

شـبـیـه مـن شـده ایـی آنـقَـدَر کـه می دانـم

"دوتـا" کـننده ی تـنـهـایِ "فـرد" هـای مـنـی

شـکـسـتـنـی تـر از آیـیـنـه بـیـن آتـش و یـخ

مـیـانه ی خـطـر گـرم و سـردهـای مـنـی

شکست می خورم از مرگ بی تویی که معجزه ای

در آخریـن لـحـظـات نـبـردهـای مـنـی

       *         *       *

نگاه کن به خودت که بزرگتر شده ایی

 ببین! ببین چه قَدَر شکل دردهای منی !


نوشته شده توسط اتی در شنبه 3 اردیبهشت1390

با فلس های خونی
به شهرٍ سبز سرور و سرود برگشتم

به روزهای قشنگی که بود برگشتم

چه سخت بود! ولی مثل ماهیٍ تنها

شناکنان به سرآغاز رود برگشتم


نوشته شده توسط اتی در یکشنبه 28 فروردین1390

 

مثل تهران که سالهای مدید

روی کابوس زلزله خفته ست

بی تو شبهام خیسِ هذیان اند

خواب هایم همیشه آشفته ست

 

با نگاه تو شاد بودم من

چشم هایت که نیست غمگینم

با تو هر لحظه تازه بود اما

بی تو حالم یکیست : غمگینم

 

من خیابان خلوتی بودم

که تو را سمت خانه ات می برد

تو رسیدی به خانه ات اما

جاده ات داشت پشت در می مرد

 

این روزها انقدر از حس های تازه پُرم که باید شعر هایم را عوض کنم.باید به خودم وقت بدهم که این حس ها ته نشین بشوند انقدر که بتوانم بسرایمشان. تا آن وقت به جای سکوت کارهای قدیمی ام را زمزمه میکنم. این شعر هم از همانها ست.

 

 


نوشته شده توسط اتی در شنبه 6 فروردین1390

" در هر چه خوب می نگرم اعتبار نیست

حق با دل من است که امیدوار نیست" *

وقتی که دست های تو از یأس یخ زده ست

حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست

تنهایی و ملالت و غمگینی و سکوت

در حول و حوش من به جز از این چهار نیست

سایه ٬ قلم ٬ کتاب همه قحط گشته است

در باغ ما درخت به جز چوب دار نیست

گفتند راه به تعداد ماست** ٬  آه !

ریلی کشیده اند ولیکن قطار :::: ؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بیت از صیدی تهرانی

** الطرق الی الله بعدد انفس الخلایق

پ ن :  همدل! منو ببخش!میدونم هر شبی که بیای اینجا و این شعر رو بخونی دلت میگیره .میدونم که دوست داری دلم پر امید و لبم خندون باشه. میدونم که همه ی چیز های خوب دنیا رو برام میخوای اما بدون که اگه دردی هست از اغیاره و اگه درمونی٬ از توی دوست!  

 


نوشته شده توسط اتی در دوشنبه 25 بهمن1389

دارد بــرای رفـتـنـت آمـاده مـی شـود

حتی خودش برای شما جاده می شود

باران کجاست؟ از دل غمگین من بپرس

ـ جایی که ابر های جهان زاده می شود ـ

 

.ـ مگر زادن بی درد میشود؟

.. ـ یسنا میشناسمت؟

 


نوشته شده توسط اتی در شنبه 18 دی1389

هوا را از من بگیر ، خنده ات را نه!*

آهای قفل دلم را به نازخنده کلید!

بهار هم به سرانگشت سبز تو نرسید

دوباره آمده ایی و دوباره می تابد

به روزه های سکوتم هلال نازک عید

صفای خنده ی جامی به شیوه ی قدما

ویا که لذت قهوه به راه و رسم جدید

شبیه حافظ ِ رندی، غزل غزل عشقی

بدون مرز و رهایی شبیه شعر سپید

برای شبزده ماهی ،برای گمشده راه

برای تشنه سبویی ،برای خسته امید

در انتهای نگاهت به قلب من افتاد

هزار نکته که در ابتدا نمی فهمید

بیا خوش آمده ایی در هوای یخ زده ام

به آتشم بکش از نو شراره ی خورشید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پابلو نرودا.


نوشته شده توسط اتی در جمعه 3 دی1389

در چشمهات تکثیر شدم

            در دستهات تطهیر.

افزون و پاک از خویش برآمدم.

مثل چادرم تو را به خود پیچیدم و از شهر رد شدم.

تو پنهانم می کردی که آشکارت نکنم

من آشکارت می کردم که پنهانم کنی.

 

پ ن ـ تشکرنوشت :

 انگار وسط اون شهر بدون یه پاپاسی مونده باشم  و هی خورشید پایین تر بره و هی هوا تاریکتر و سردتر بشه .وسط اون شهر ، همون شهری که مطب دکتر کالیگاری توشه.

وبعد ناگهان حضور تو مثل باز شدن دری آهنی به سمت خورشید و ریزش نور و گرما ...

خوشا به حال کسی که تو او را دوست می داری!خوشا به حال من!

اگر دوست داشتی اینجا را بخوان.


نوشته شده توسط اتی در سه شنبه 2 آذر1389

آبان به نام تو باشد ... دی هم به نام من!
 

هیچ بی تو نبوده ام انگار

من ِ زنده نمای مرده پرست

باور من نمیشود رفتی

نه! فقط شکل تو عوض شده است

شکل های عجیب یا ساده

شکل سردی دست و هرم تبم

شعر میشوی کنار کتاب

آه میشوی به روی لبم

زندگی های تازه ایی داری

وسط ِخاطراتِ نابوده

عامل کارهای ناکرده

توی یک اتفاق آلوده

.

.

.

من دوباره تو را صدا کردم

تو دوباره مرا سکوت شدی

گرچه در چشم دیگران مردی

در دلم حی لایموت شدی...

 

 


نوشته شده توسط اتی در یکشنبه 16 آبان1389

با خشم... در خون!

بیا! که آمده از سقط های قانونی

و بوی سرخ ِبتادین و بستری خونی

میان برگه ی خیسی که از پزشک زنان...

و ناله های نفس گیرِ مَرد، در هیجان

ـ مرا بگیر و بکش ! نه! بکش و بعد بگیر

و بعد در بغل دختری که مرده بمیر!

نگاه کن به تنش که چگونه سفت شده

به دستهاش که دورِ تن ِ تو چفت شده

به دسته دسته ی موهای خیس ِ مواج اش

به favorite  ِخودت : سینه های چون عاجش

.

.

.

تو باختی تن او را وُ او تو را بُرده :

نگاه کن به دو چشمش که یخ شده ، مُرده!

.

.

.

شبی که کار خودت را تمام خواهی کرد

به وان پر شده از خون ، سلام خواهی کرد...

به پیشواز تو می آید آن جنینی که

به آسمان تو پراندی ش از زمینی که

برای دم زدن از عشق جای خوبی نیست

برای دم زدن از عشق جای خوبی "بود".

 

 

پ ن: به یاد بهزاد*

 لاک پشت هایی که به دریا نمی رسند، تنها به این خاطر از تخم بیرون می آیند که غذای حیوانات دیگر باشند. مسئله اینجاست که دوربین تو کجا باشد؟ روی لاک پشت کوچک و ضعیفی که تقلا می کند  زودتر به دریا برسد یا روی لانه ی مرغ دریایی و جوجه ی کوچکی که اگر چیزی نخورد به زودی تلف خواهد شد... اینجاست که بیش از هر جای دیگری تو انسانی و او خدا.

ما انسانیم و توی درمانگاه های روانی مان ، شوک الکتریکی ، خاطرات غم های ما را پاک میکند. بلند شو بهزاد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*(رک : بوتیک ـ حمید نعمت الله)

 


نوشته شده توسط اتی در سه شنبه 6 مهر1389

همیشه رفتن و رفتن ، شبیهِ جاده شدن

در انتهای سفر در خلأ پیاده شدن

پس از تحمل ِ تیشه، شبیه تندیسی

کنار ِ گور ِ کسی تا ابد نهاده شدن

سبو شکست و تلف شد تمام ِایامی

که انتظار کشیدم برای باده شدن

تمام زندگی من حرام شد ، حالا

بگو چه فایده دارد حلال زاده شدن؟

رضا به داده ی تو از سلامت قلب است

دل شکسته کجا وُ رضا به داده شدن؟

 

 


نوشته شده توسط اتی در شنبه 20 شهریور1389

شبیه عشق که کم کم ، یواش می روید

و بـیـن هـمهمه و اغـتـشـاش می روید

غمی گرفته دلم را که بی سرانجام است

که ابـتـدای غـم از انـتـهـاش می رویـد

 

        *           *           *

آهـای عاشق من ! قلب من زمستان است

تو بذر ، فصل بهاران بپاش . . . می روید!

 

پ ن :

مسئله فقط یک چیز است: ترس اینکه پشت این دری که باز میکنی، هیچ چیز نباشد و در ، پشت سرت بسته شود و تو در "هیچ چیز" بمانی.حالا هی بترس و بگذار این در بسته بماند...

(از دوستانی که نگرانم شدن معذرت میخوام.حذف شد! ان شاءالله تو شادیاتون جبران کنم!)

 

33 دقیقه ی بامداد/مناسبت نوشت: برای 17 شهریور که 33 دقیقه ست آمده:خوشا به حال روزی که تو را دیدم.روزی بود بی نام ،بی نشان، گم شده !حالا روزی ست که عزیزش میدارم و تقویم را به خاطرش رنگ میزنم.(خدا!بذار عزیز بمونه!خب؟)

 


نوشته شده توسط اتی در پنجشنبه 4 شهریور1389

 ۱-

تو رودخانه ی منی ؛

من قزل آلای آشنا یه پیچ و تابهات .

من تنها یک رودخانه دارم

و تو هزاران مثل من .

برای همین است که خورشید تابستان مرا نگران میکند

 و ماهیگیر ، تو را نه .

 

2-

چند سال نوری راه است

از راه شیری دستانت

          تا خورشید چشمهات؟

غریبه نیست سیارکی که از تو نور می گیرد،

دور تو می چرخد،

طلوع و غروبهاش باز و بسته شدن پلک های توست

دوری و نزدیکی تو جزر و مد دریاهاش است

و ساکنین اش رو به سمت تو به خاک می افتند...

مدارا کن با این همیشه در مدارت

که منجمان گفته اند

او پایانِ راهِ شهاب سنگِ بزرگی است.

 


نوشته شده توسط اتی در پنجشنبه 14 مرداد1389

سنگ و آینه

 دري بـسـتـه ام بر عـبـور خـودم

نـشـسـتـم ولي بي حـضور خودم

گلي خشك و زردم كه روزي مرا

رها كرده ايي روي گـور خـودم

كـتـابـي پــر از اشـتـبـاه و غـلـط

كه خط مي كـشم بر سطور خودم

به من سنگ گفتي؛درست است و حيف

كه سـنـگم ولـي نـاصـبـور خودم

تـبـر مي شـوم تـا تـنـم بـشـكـنـد

كه هـيـزم شـوم در تـنـور خـودم

بـزن آتـشـم مثـل قـقـنـوس تـا

بـپـرّم مـن از بـوف كـور خودم.

 

پ ن:

همه چیز عوض میشود

و دوباره عوض میشود

و باز عوض میشود

و باز هم عوض میشود....

چقدر تکراری!

پ.ن ۲ یا " ای برای من بهتر از قصر/خیابان ولی عصر" ! :

تهران يك بدي بزرگ دارد و آن تغييرات سريع است.تهران ميتواند در يك روز،"جا"يي را كه دوست ميداشتي و مرجع كلي از خاطراتت ميدانستي نابود كند،عوضش كند با "جا"يي بيگانه و دردي را به جانت بياندازد كه تو فكر كني انگار كسي دست كرده توي مغزت، توي دلت و تمام آن روزها(يا شب ها)يي را كه با آن"جا" گذرانده ايي دارد از عمق مغز و دلت بيرون ميكشد. و اين روزها (يا شب ها) توي تو ول نيستند كه! با كلي عصب و رگ و پي وصل اند به ديگر "جا" ها  و ديگر آدمها و ديگر روزها (يا شب ها).پاره شدن اين عصب ها و رگ و پي ها من كشيده ام و ميدانم چقدر درد دارد.

تهران! تهران عزيز من! چه كسي اندازه ي من دوستت دارد؟ قول ميدهم يك چراغ سوخته ات را به چراغاني هيچ شهري ندهم ،فقط تو هم جان اين شهروند خاطره بازت كمي با "جا" هايت مهربان تر باش!

 


نوشته شده توسط اتی در سه شنبه 1 تیر1389

مطالب پیشین


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by oboob
Design By : wWw.Theme-Designer.Com