تبليغاتX
عین،شین،قاف...دور است و سیمرغ خوابیده.

پل صراط از دل من است تا گوش هاي تو.

 

و بي شفاعتِ چشمهات ...

 

آه!

 

ريزشِ

 

كلمات

 

 در

 

دره ي

 

سكوت!

+ نوشته شده در ساعت 2 قبل از ظهر توسط اتی |


 

بر شانه ام

          ـ سمت راست-

                     بـالـي شـكـسـتـه اســت

 

بـرشانه ي چپم انگار كوهي نشسته است

 

 كـجاست جـاي رسـيدن؟ مرا بـسـوزانـيـد.

           

 حالم شـبيهِ "مـسافرِ" سهراب ،خسته است.

 

+ نوشته شده در ساعت 2 قبل از ظهر توسط اتی |


 

... اين منم‌ ، مادر!

       

           كودكِ جواني ات

                  

                     جوانِ پيري ات

 

                            آرزوم : روشنّيِ زندگاني ات.

 

+ نوشته شده در ساعت 11 بعد از ظهر توسط اتی |


ميترسم.

 

  از آدمهايي كه تبديل ميشوند به خاطره

 

خاطره هايي كه به سايه

 

 سايه هايي كه به هيچ!

+ نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر توسط اتی |


چـشـم میـبـنـدد نـمیـخـواهـد نمـک گـیـرم کند

                یـا نـمـیخـواهـد در آن آیـیـنـه تـکـثیــرم کـنـد

سبز روشن٬ سبز روشن ـ هر دو یک رنگیم ما

                میشویم آمیخته سیرش کنم ٬ سیرم کند؟!

فـعـل او با حـس من انـگار هـمـخـوان نـیستـند

                مـن قـوی تـر مـیـشـوم هــر قـدر تحقیرم کند

با تـمـام ایـن خـرابـی هـای بـی درمـان ولــی

               باز پـیـشش مـیروم ٬ شاید که تعـمیـرم کـند!

 

+ نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر توسط اتی |


1-

با پاهاي برهنه اش

                  خار خواب را مي شكست

شاعري كه نيم شب

                   دامن شعري از دستش جدا شده بود.

 

 

2-

چشمانم نگاهش را قالب ميگيرد.

چشم برميگرداند

                    قالب تهي ميكنم.

 

 

3-

آواره كه شدي فهميدي

                     دلي كه شكستي ،

                                    قفس نبود.

 

 

4-

از تمام آينه ها دلگيرم ؛

حتي از چشمان تو كه مرا سياه ميكنند.

+ نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر توسط اتی |


تـوی چـشمم نـگاه میکردی ٬ اعترافات من سقط میشد

             دسـتـهـایـم بـه لـرزه می افـتـاد و در آن لحظه ها فقط میشد...

چـشـمهـایم نـجیب باشـند و حرکاتـم غریب باشـنـد و

          پـشـت پــوسـیــدگی لـبخــنـدم قــطـراتی عـجـیـب باشـنـد و...

بشوم مثل دختری سبزه توی قلبت که سبز باشد جاش

           و دعـایی کـه سـبـز خواهـد شد : توی قـلبم دعا کـنم ای کاش...

زیراین حرفهای حلق آویز مثل یک صندلی رها بشوی

          من بچسبم به این طناب ضخیم ٬ من بمیرم ٬ تو بی هوا بشوی...

عاشق چشم های دخترکی که به چشمش نگاه میکردی.

          [ اعـتـرافـی برهنه مـیـرقـصـیـد. جیـغ مـیزد که کاش برگردی! ]

+ نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط اتی |


ايستاده بود رو به روي يك محوطه ي بزرگ پوشيده از برف دست نخورده.سپيد و تميز و نرم.

گونه هايش سرخ شده بود و چشمانش برق ميزد.با ذوق خيره شده بود به برف ها و داشت با خودش فكر ميكرد آيا كسي اين محوطه را قبلآ نديده است و اگر ديده چطور توانسته مقاومت كند و واردش نشود.از يك طرف صحنه ي اين برف پوشاننده ي دست نخورده كه مثل لحافي خودش را روي زمين پهن كرده بود، برايش ديدني و دلچسب بود. واز طرفي ديگر نميتوانست بر وسوسه ي روي برفها قدم زدن ، جاي پا را ثبت كردن و بعد برگشتن و نگاه كردن، خوابيدن روي برفها و بعد بلند شدن غلبه كند. ميتوانست اين زمين را به نام پاهايش بزند.تصميمش را گرفت.با دست چپ عينكش را برداشت و در كيف مدرسه اش گذاشت.يك پايش را بلند كرد و به سمت محوطه جلو برد.كسي از دور فرياد كشيد:آهـــــــــــــاي پـــــــــســــــــر!

سر برگرداند سمت صدا.

*                                        *                                             *

پارك خلوت و خالي بود.برف و سرما بازار پارك را كساد كرده بود.نشسته بود روي نيمكت و خيره شده بود به دختري كه لحظاتي قبل ناگهان از ميان برفها ظاهر شده بود ومستقيم آمده بود و كنار او روي نيمكت نشسته بود.با خودش فكر كرد دارد زيبا ترين صحنه ي عمرش را ميبيند.آيا رويا نبود؟ يعني آن دختر عينيّت و جسميت داشت؟ دوست داشت تا آخر عمرش بنشيند و به دختر نگاه كند اما حسي هم توي دلش شلنگ تخته مي انداخت كه دست دختر را در دست بگيرد.به طور ابلهانه ايي مي ترسيد دختر با لمس كردن ناگهان غيب بشود.نگاهي به اطراف انداخت هيچ كس غيراز يك پسربچه توي پارك نبود.تصميمش را گرفت.با دست چپ عينكش را روي بيني هل داد به سمت ابروها.خودش را به دختر نزديك تر كرد.دست ديگرش را از جيبش درآورد.صدايي از دور فرياد كشيد:آهــــــاي پــــــســـــــــــــر!

دستش افتاد روي پايش.برگشت سمت صدا.نگهبان پارك پشت درختهاي لخت و لاغر ايستاده بود.پسرك داشت روي محوطه ي چمن كاري پارك ميدويد.تابلوي هشدار"به چمن وارد نشويد"با كلاه سفيد،بي هيچ حالتي زل زده بود به جاي پاي پسرك.

انگار پارك سبك شده بود.

+ نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر توسط اتی |


ای هر چه رنگ منظره مدهوش رنگ تو !        

                       تـعـمیـر گـاه شـعــر مـن آغـوش تـنگ تـو

روزی به خنده سنگ صدا کردی ام بـبـیـن      

                        بـا گـریـه آب شـده بـانـــوی سـنـگ تـــــو

من هر چها راهِ سهـمِ خـودم را رسـیده ام           

                       مانده است وصل ما معطلِ فصلِ درنگ تو

گـفتی  که دیدنـیـست دو تا قاب چشـمهات       

                      زیـبا شـده دو چشمم از عکس قشنگ تو

رو در صـعـودِ آری و پـا در ســقوطِ  نَـّه          

                     بـازی مـن هـمـیـن شـده : الٌا کـلنـگ تـو.

+ نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط اتی |


            (________)

من مـانـده ام و قـلبِ يـخ جنگ زده

با بغض كه بر حنجره ام چنگ زده

لـعنـت بـه رگِ دسـتم اگـر لب ندهد

بـر كـندْ لـبِ تـيـغِ دو سر زنگ زده .

 

               (نامه)

اي يـار و پناهِ من! كجايي تو؟ كجـا؟

اي سوزشِ آهِ من! كجايي تو؟ كجـا؟

در شعر سپيد خود تو را خواهم خواست

خودكار سياهِ مـن! كجايي تو؟ كجــا؟

 (گلايه)

از دست رفيـق ودشـمـن و ناكس و كس

هي ميروم اين ور آن ور و واپس و پس

از قــافــيـه هــاي سـسـت مـن بـي زارم

اي شـعـر سـپـيـد، تـو بـه فـريـادم رس

 

(عاشقي نقلي استمراري است)* 

بـا نـگـاهـي كـه تـو امـشـب داري

مـعـجـزه نـيـسـت اگــر مـرداري

زنـدگـي از سـر بـگـيـرد سـالـهـا

در هـميـن لحـظه ي استـمـراري.

*(محمد علي بهمني)

+ نوشته شده در ساعت 7 بعد از ظهر توسط اتی |